تبليغاتX
تـــک دل

تـــک دل

عشق و شعر و دل نوشته های من ...

کاشکی ....

کاشکی دستاتو یه لحظه *** می گرفتم توی دستام

متاسفانه برای ابیات بیشتر فکر نکردم . کسی می تونه ادامه بده؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:13  توسط جعفر  | 

گدایی ...

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:31  توسط جعفر  | 

دل شکسته ...

 

دل شکسته رو عــزیـــز
دل شکسته میشناسه

گریه پنهون شب رو
نگاه خسته میشناسه

حتی اگه هیچی نگی
سکوت تو پر از غمه

خنده بی رنگ لبات
معنی اشک نم نمه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 7:43  توسط جعفر  | 

ترانه

TAKDEL

بعضی وقتا یه ترانه اشک ما رو در میاره
بعضی جاهام یه ترانه برامون شادی میاره

خیلی وقتا خاطرات خوب و بد با یه ترانه
میشه زنده ، واسمون دلخوشی یا غصه میاره

تو ترانه بیت و مصرع زنده میشه
شعر شاعر با ترانه رنگی میشه

آدما زندگی هاشون یه ترانه س
یکی شاد و یکی غمگینه ترانش

کاشکی دنیا واسه همه ریتم شاد رو بنوازه
گرچه مجبوریم برقصیم دنیا هر ساز بنوازه 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:30  توسط جعفر  | 

خواب و بیدار

شعر از : برکه سکوت

پاشو فردا رو صدا کن  اگه امروز روز درد
پاشو فردا رو صدا کن  اگه دستا ت خیلی سرد

اگه باز دلت گرفته        با خودت شدی غریبه
دلنبند به هرسرابی    روزگار پر از فریبه
 
اگه که  دیدی زمونه       باز دلت رو میسو زو نه
گشت بزن تو شهر حا فظ    که کلا مش مهربو نه
 
بیا بیرون از دل خواب      برو تو دنیای سهراب
خو ب نگا ه کن تا ببینی   ان روی سکه ی مهتاب

اگه باز دلت گرفته       با خودت شدی غریبه
دلنبند به هرسرابی    روزگار پر از فریبه


پاشو فردا رو صدا کن   بغض و غصه رو رها کن
پا شو فردارو صدا کن   دلت رو پر از وفا کن

توی بو ستان و گلستان   رازیه همیشه پنهان
پاشو با چشما ی بازت     تا ببینی جان جانان


پاسخ از : تک دل

آره هر روز ، روز درده     آره دستام خیلی سرده
آره باز دلم گرفته     با خودم شدم غریبه

آره بازم این زمونه    دل ما رو می سوزونه
ولی افسوس و صد افسوس     که کسی نیس که بدونه

هیشکی دردم نمیدونه    هیشکی با ما نمی مونه
اونی هم که مهربونه    پی از ما بهترونه

آخه این دل نمیدونه    که به ساز کی بخونه
هر کی داره یه بهونه   که تو خواب و رویاهاش بمونه

حافظ و سعدی و سهراب    اون روی سکه مهتاب
اینا حرف عاشقونه    بزا دنیا خواب بمونه

توی این دوره زمونه    کی به فکر این و اونه
هر کسی هر جای دنیا     دنبال یه لقمه نونه
هیشکی حسش رو نداره     حال ما ها رو بدونه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:31  توسط جعفر  | 

گرفته 2

آسمون گرفته دل گرفته
یکی حتما حال ماها رو گرفته

یکی میگه چرا این دلت گرفته
کیه اون میگه دل تو رو گرفته

چی بگم آخه با این دل گرفته
نمیدونم کی ، کی و کجا دل ما رو گرفته

نمی فهمم اون چرا ما رو گرفته

هر کی بوده دل ما رو خوب گرفته
دل مام هر دم و دیقه بهونش رو هی گرفته

نمیدونم که گرفتی که دلم رو کی گرفته؟
خوبه اینم بدونه که رویاهامونم گرفته

همه رو برق 220 گرفته
ما رو یک باطری نیم ولتی گرفته

هر کسی عروس رویاشو گرفته
ما رو یک کلاغ قارقاری گرفته

آخه تنها اینا ما رو نگرفته
روزگارم ما رو بدجوری گرفته

این گرفته ، اون گرفته
هر چی داشتم و نداشتم رو گرفته

هر کی هر چی که دلش خواسته گرفته
ولی دنیا آخر کار همشون رو پس گرفته

واسه هیچی پس چرا دلا گرفته
چرا آسمون گرفته دل گرفته

(شعر از خودم)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:30  توسط جعفر  | 

گرفته 1

نرو دنبالش ، گرفته
نگو باز بهش ، گرفته

همه چی رو اون گرفته
ولی با ناز و اداش تو رو گرفته

تو نگو هر کی یکی رو خوب گرفته
هر کسی معشوق زیباشو گرفته

این گرفته اون گرفته ، حالا جو تو رو گرفته
کجا رو مگه گرفته ، اونی که یکی رو گرفته

حالا فک نکن تو رو جی جی گرفته
برو ، بر می گردی آخرش ، گرفته

(این شعر خودمه . نظراتون برام مهمه)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:29  توسط جعفر  | 

ببخشید این جسارتو ...

ببخشید این جسارتو ، که گفته بودیم عاشقیم
گفته بودیم واسه شما ، ما تنها مرد لایقیم

ببخشید این جسارتو ، ماه قشنگ نازنین
جای شما آسمونه ، جای ما خاک این زمین

ببخشید این جسارتو ، که دل هنوز در به دره
یه عمره که گلیم مون از پای ما کوتاه تره

ما رو ببخشین که رو باد خونه می ساختیم براتون
ما رو ببخشین که هنوز یادمونه خنده هاتون

ما رو ببخشین که هنوز خوابا رو جدی می گیریم
به حرف اون که دوس داریم زنده می شیم و می میریم

ما کجا شما کجا ، شما زیادی واسه ما
ما کم میاریم پیش اون ، چشم عسل ریز شما

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:25  توسط جعفر  | 

ای که دستم به تو هرگز نرسد بار دگر ...

تـــک دلای که دستم به تو هرگز نرسد بار دگر
بی تو ماندست به دل حسرت دیدار دگر
روز و شب اشک ببارند و فغان گریه کنند
چشمهایی که ندارند دگرکار دگر
بی تو غم یار من است و تو ببخشا بر من
که گرفتم به جز از چشم تو من یار دگر
باز می خندی و دانم که در اندیشه خود
ساز دل کوک کنی باز به آزار دگر
من اگر مستم و دیوانه تو زنجیرم باش
باز شرمنده کن این خسته به ایثار دگر
نه من از سبزی چشمان تو مخمورم آه
بی قرارند ز تو مردم بسیار دگر
تو طبیبی و خطا نیست اگر دل بدهی
جز من خسته به بیماری بیمار دگر
ای مسافر به سلامت سفرت خیر برو
گر چه دستم به تو هرگز نرسد بار دگر
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:36  توسط جعفر  | 

بوسه ، ترین ها ، جملات رمانتیک

بوسه اسم است ؛ چون عمومي است. بوسه فعل است ؛ چون هم لازم است هم متعدي. بوسه حرف تعجب است ؛ چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت مي کند. بوسه ضمير است ؛ چون از قيد انسان خارج نيست. بوسه حرف ربط است ؛ چون دو نفر را به هم متصل مي کند.
سازنده ترين کلمه "گذشت" است ؛ آن را تمرين کن. پرمعني ترين کلمه "ما" است ؛ آن را به کار بر. عميق ترين کلمه "عشق" است ؛ به آن ارج بده. بي رحم ترين کلمه "تنفر" است ؛ با آن بازي نکن. خودخواهانه ترين کلمه "من" است ؛ از آن حذر کن. نا پايدارترين کلمه "خشم" است ؛ آن را فرو بر. بازدارنده ترين کلمه "ترس" است ؛ با آن مقابله کن. با نشاط ترين کلمه "کار" است ؛ به آن بپرداز. پوچ ترين کلمه "طمع" است ؛ آن را بکش. سازنده ترين کلمه "صبر" است ؛ براي داشتنش دعا ...
جملات رمانتيک ويژه پيچوندن :
- آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!
- خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به آتيش من بسوزي!
- تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!
- ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!
- تاکيد مداوم بر برخي جملات شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد" .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 7:14  توسط جعفر  | 

کوچه تنهایی خیال ...

TakDel.Co.Nr

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:35  توسط جعفر  | 

تو هم . آیا . مرا ؟

TakDel.Co.Nr

 

"تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟
اما...
سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود
سکوتی سخت و حشت زا
که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم
ولی جرات بخود دادم
و یکبار دگر ـ آرامتر اما
زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم:
"تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:29  توسط جعفر  | 

برگ ...

TakDel.Co.Nr

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط جعفر  | 

رویا

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بیگمان شهزاده ای والاست
دختران سر می شکند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
 مقصد او ... خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست ... آری ... اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می ایی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته میگویند
دختر خوشبخت ...!

فروغ فرخزاد - دیـــوار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط جعفر  | 

عاشقان گذشتند ...

عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش
و کوچه ها
بی زمزمه ماندند و صدای پا
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط جعفر  | 

شبی ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط جعفر  | 

کسی را که دوست داشتم ...

کسی را که دوست داشتم
نه چشمان بارانی داشت
نه دلی ابری
کسی را که دوست داشتم
نه کفشان براق داشت
نه عينک دودی
کسی را که دوست داشتم
نه ادراک سياست داشت
نه توان مبارزه
کسی را که دوست داشتم
نه دستانی پر داشت
نه پاهايی پاک
کسی را که دوست داشتم
نه مرا دوست داشت
نه خودش را ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:49  توسط جعفر  | 

به روت نیار ...

به روت نيار که مردم
آخه مهم نبودم
به روت نيار که رفتم
دل از همه گسستم
به روت نيار که ساختم
با دلتنگيم باختم
به روت نيار شکستم
به ياد تو نشستم
به روت نيار چی بردم
دل تورو نبردم
به روت نيار کی بودم
آخه يه عاشق بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:48  توسط جعفر  | 

می روی ؟؟؟

غربت زنگ غريب قافيه
می روی در شعر من بی صافيه؟؟؟
ساکن عصيان گر بيدل فروش
می کنی بر حال من شمعی خموش؟؟؟
آسمانم ننگ بی بارانيه شب ها کجاست
تنگه دل آرامشم تنها درختی بی صفاست
صورت سيماگر سيمان سرشت
می زنی بر قلب من خاکی ز خشت؟؟؟
خشم خشخاش گناه سادگی
بی سوال از هرچه سرده نازلی
می روی بر ياد گُل گل می شوی
بی خبر يک آن غافل می شوی
عمر خود را شاد زايل می شوی
عاشقی بی يار قائل می شوی؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:46  توسط جعفر  | 

کلاغ قارقاری

مــیــگن کــلـاغ قــار قــاری              تـو را چـه به بـاغ در بـاری
سکه نداری دون می خوای            عاشق مهربون می خوای
خو شه دلم دوستم داری               می گن که تو حق نداری
یه دل خوشی داشتم اونم              ازم گــرفــتــن اجـبـاری
پـیـغـوم رسـیـد کـه اون ورا              جایی نیست واسه کوچیکترا
آهـــای کـلـاغ دیــوونــه                    ایـنــجــا جــای بـزرگــونـه                   
خوشه دلم یک کسی هست          یه عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش           قارقاری کرد تو سر سراش      
مــی گــن بـایـد فـرار کـنـم              دلم را آخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این                 تــک دل بــی قــرار کـنـم
پـیـغـوم رسـیـد کـه اون ورا              جایی نیست واسه کوچیکترا
آهـــای کـلـاغ دیــوونــه                    ایـنــجــا جــای بـزرگــونـه                   
برو این ورا پیدات نشه                    کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیشکی تا              کسی شیفته ی نگات نشه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:23  توسط جعفر  | 

تنهایی

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاترین تنهاییش تنهاترین تنها کسش تنهای تنهایش گذارد...
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:22  توسط جعفر  | 

با تو ...

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط جعفر  | 

تو را من دوست می دارم ...

تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟
اما...
سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود
سکوتی سخت و حشت زا
که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم
ولی جرات بخود دادم
و یکبار دگر ـ آرامتر اما
زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم:
"تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط جعفر  | 

تویی تنها امیدم ...

چشات چراغونه؛ آيينه بندونه
وجود پر نازت؛ عزيزترازجونه
دل منو نشکن؛ نرو از اين خونه
عزيز يکدونه؛ صفای کاشونه
نگو که بين ما جدايی آسونه
دل منو نشکن؛ نرو از اين خونه
به پايت افتادم؛ برس به فريادم
مـنم اسـيـر تـو؛ نگو کـه آزادم
اگر چه هستيمو؛ يه جا ز کف دادم!
حرفای شيرينت؛ نميره از يادم
دلم رو سوزوندی؛ منو تو گريوندی!
چرا ازاين عاشق؛ نگاتو گردوندی؟
ببين چه گريونم؛ ستاره بارونم
تويی امـيـد من؛ نـگو نـمـيـمـونـم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط جعفر  | 

یاد تو ...

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غير دل چيزی ندارم که بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تمام بی پناهی به تو تکيه داده بودم
هر بلايی که سرم اومد همه زجری که کشيدم
همه را به جون خريدم ولی از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا همه جا بتو رسيدم
اگه احساسمو کشتی اگه از ياد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی
بدون اينو دل من شده جادو به طلسمت
يکی هست اينور دنيا که تو يادش مونده اسمت
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:20  توسط جعفر  | 

خیام! خوش باش ...

خيام! اگر ز باده مستی خوش باش!
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش!
چون عاقبت کار جهان نيستی است
انگار که نيستی چو هستی خوش باش

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:19  توسط جعفر  | 

باز تو ...

باز در چهرة خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزندة عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:19  توسط جعفر  | 

آدمک بخند ...

آدمک آخر دنياست ، بخند
آدمک مرگ همين جاست ، بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:19  توسط جعفر  | 

فردا می رود

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند
و پرسیدم دلم او گفت نه تنها نمی ماند
به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را
و گفت این چشمها تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت که این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی او گفت کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد
چرا که در مسیر راه عاشقی باقی نمی ماند
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط جعفر  | 

پیچ در پیچ

دنیا همه هیچ کاردنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ درهیـــچ مپیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:17  توسط جعفر  |